دور من تار تنیدند کجا بودی تو؟
نفسم را که بریدند کجا بودی تو؟
بی کسی بر قفس خالی من چنگ زده
بختک عشق به من حیله و نیرنگ زده
بادبانها همه از عقده ی طوفان زخمی
استعاره به درک ؛ درد مرا میفهمی؟
بعد من چرخ به کامت نرود باور کن
قرعه ی فال به نامت نرود باور کن
بی تو من خون به دل هردو جهان خواهم کرد
رنگ شب بر تن نافرم زمان خواهم کرد
این شب انگار پر از حادثه ی زنجیر است
دود اجبار که با بودن من درگیر است
حبس این شاعر عصیان زده ات خواهی شد
عاقبت فال میان قهوه ات خواهی شد
ته فنجان تو از قهوه ی تلخت سردم
تلخ ام اما به دور سر تو می گردم
.
محمد_اعظمی

برچسب:
نویسنده: ساناز سامانی
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 16:57