
می خواهم تهران را خلاصه برایت بگویممی خواهم رازی را بی واسطه برایت بجویمنه از مردم بلکه تعریف کنم از درخت هادیربازها مردم تن میکردند از عشق رخت هاباید از شوق و شور پنهان جوانی گفتکه جوانی هیچ وقت آن را نفروخت مفتتهران را باید از جنوب شناخت تا شمالتفاوتی را بین مردمش نیست جز مالشاید تهران ما دیگر چهارسویی نداردآسمان شهر دیده نیست ستاره بباردتهران را دیگر نمی توان گفت ز مردم سخنزمان مگر چقدر گذشت، رسم ها ندیده ام منانگار قصه های تهران را کرده اند پاکانگار قصه نویس هایش را کرده اند خاک پوریا اقد...
ادامه مطلب
از وقتی که شروع کار به فهمیدن کرده ام، پاییز اولین فصل من در سال بود و تابستان آخرین فصل. پاییز را دوست داشتم چون سوز سرمای شب هایش طوری بوده که پنجره را باز می گذاشتم و با پتو خود را گرم می نمودم و به هوای روح نواز صبحش فکر میکردم.پاییز را دوست داشتم چون روز هایش با کلاس و درس و دوست هایم و شب هایش با تکالیف بی پايانم به سر می رسید . حتی پاییز را دوست داشتم چون می گفتم یک ساعت بیشتر می خوبم!پاییز را دوست داشتم .چون مانند برگ ها ، اشک هایم می ریخت و کسی نه به برگ ها و نه به اشک ها توجه خاصی ند...
ادامه مطلب
ره عشق بلند و پستی داردعاشقانی در این هستی داردما که سهمی نداشتیم ، حیفبدان شانس نیز دستی دارد. پوریا اقدم پور...
ادامه مطلب
در این عشق به هر حال به چند هیچ رسیدم در این شعر به هر راه به چند پیچ رسیدم به هر روی و به هر زور ، گفتمت ای مراحم به هر جور و به هر نحو ، گفتی ام ای مزاحم از این به هر شب، برفتم به هر جا از این راه به هر باغ ، زدم سر به فردا شاید تو را از من خبر بسیار بود شاید تو را از من فقط چشم یار بود من از غم، تو را فکرت به هر فرط من از غم، تو را ذکرت به هر شرط به هر جا و به هر راه و به هر فال به هر رؤیت، به هر سویت زنم بال تو را گر نتوانم ، بگیرم در آغوش تو را از دنیا جدا، نکردم فراموش نشد باز بینمت این بار به هر دام برفتم، که فریاد کنم از تو به هر بام پوریا اقدم پور...
ادامه مطلب
از وقتی که شروع به فهمیدن کرده ام، پاییز اولین فصل من در سال بود و تابستان آخرین فصل.پاییز را دوست داشتم چون سوز سرمای شب هایش طوری بوده که پنجره را باز می گذاشتم و با پتو خود را گرم می نمودم و به هوای روح نواز صبحش فکر میکردم.پاییز را دوست داشتم چون روز هایش با کلاس و درس و دوست هایم و شب هایش با تکالیف بی پايانم به سر می رسید .حتی پاییز را دوست داشتم چون می گفتم یک ساعت بیشتر می خوبم!پاییز را دوست داشتم .چون مانند برگ ها ، اشک هایم می ریخت و کسی نه به برگ ها و نه به اشک ها توجه خاصی نداشتند و به فال نیک می گرفتند.تا دو سال پیش پاییز را دوست داشتم چون کسی ...
ادامه مطلب
می خواهم تهران را خلاصه برایت بگویممی خواهم رازی را بی واسطه برایت بجویمنه از مردم بلکه تعریف کنم از درخت هادیربازها مردم تن میکردند از عشق رخت هاباید از شوق و شور پنهان جوانی گفتکه جوانی هیچ وقت آن را نفروخت مفتتهران را باید از جنوب شناخت تا شمالتفاوتی را بین مردمش نیست جز مالشاید تهران ما دیگر چهارسویی نداردآسمان شهر دیده نیست ستاره بباردتهران را دیگر نمی توان گفت ز مردم سخنزمان مگر چقدر گذشت، رسم ها ندیده ام منانگار قصه های تهران را کرده اند پاکانگار قصه نویس هایش را کرده اند خاک پوریا اقدم پور...
ادامه مطلب